تبليغاتX
انجمن ادبی-هنری رصد صبح
انجمن ادبی-هنری رصد صبح

با آن امیدی که برای تاج و تختم بود

تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود

پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز

موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود

 

سه‌شنبه 10 شهریور 1388

ارسال در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط محمدصادق رسولی

نمی‌دانم چرا تا پاسی از شب چشم‌هایت را

به رؤیاهای خود غم‌ناک می‌دیدم

نمی‌دانم

که این رؤیاست، کابوس‌ست، نفرین نگاه توست

یا پس‌لرزه‌های لرزه‌های چشم‌های تو

بر این دل

این دل ویران ز آوار نگاه توست

 

منم، آری

همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو

صدای رود را هم‌چون صدای آشنای تو

و حتی مهرْبانی‌های دریا را شبیه چشم‌های مهربان تو

سراب مبهم و دور بیابان را

چو امّید رسیدن تا تو می‌بیند

 

برای من

تمام واژه‌ها، لبخند‌ها

حتی در و دیوار

تصویر نگاه توست*

 

به هنگام سرود ربّنای خود

نگاه ساده امّا مبهم محراب

مرا یاد تو می‌انداخت

و در هر سجده‌ام صد آیه از لبخند را تسبیح می‌گفتم

 

بیا با مهربانی‌های سرشارت

به جای غم

سرود شادی و لبخند را بر من نوید آور

 

نه تنها در شب و رؤیا

که در هر لحظه از بیداری و خوابم

بیا با مهربانی‌هایت ای مهتاب! –ای آیینۀ خورشید-

رها گردان مرا از غم

من امشب با امید دیدن روی تو حتی لحظه‌ای خوابم نخواهد برد

 

یک‌شنبه 8 شهریور 1388

*************************

"از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردم / پیش چشمم در و دیوار مصوّر می‌شد" (سعدی شیرازی). متن کامل غزل را بخوانید.

ارسال در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط محمدصادق رسولی

 

شاعرم و غرق غزل‌خوانی‌ام

راوی صد غصۀ پنهانی‌ام

 

اشک مرا حین سرودن ببین

خیس‌ترین واژۀ بارانی‌ام

 

بوسۀ من بر سر هر واژه هست

عشق تو شد علّت حیرانی‌ام

 

بر لب تو بوسۀ من جاری است

در همه هنگام که می‌خوانی‌ام

 

می‌شود این بار که با خنده‌ات

با نگهت باز بلرزانی‌ام

 

خانۀ دل از غمت آوار شد

شاعر آواره ز ویرانی‌ام

 

مِهر تو ای ماه دلم را ربود

در قفس چشم تو زندانی‌ام

 

می‌کُشم این بار دل خویش را

درد جنون می‌کِشم و جانی‌ام

 

یاد تو از روز ازل با من است

باز بخوان صفحۀ پیشانی‌ام

 

شور غزل‌های دلم سهم تو

سهم من از توست پریشانی‌ام

 

شهریور 1388

ارسال در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط محمدصادق رسولی
و بالاخره نقد امیرابیلی بر پستچی سه بار در نمی زند.بخونید و حالشو ببرید!!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط امیر ابیلی

 

واقعاً ناراحت‌کننده است وقوع اتفاق حذف دوستان. البته ناگفته نماند افراد باقی‌مانده هم باید این خطر را حس کنند. خدا به خیر کند ان‌شاءالله. اگر خواستید بخوانید و نظر بدهید:

سیاه‌مشق نوزده (برای مردنم کافی‌ست...)

ارسال در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط محمدصادق رسولی

بسم الله الرحمن الرحیم

 قصتک عباس در بازار


همينطور دنبال مامانش می دويد. معلوم نبود چرا مامان امروز انقدر تند ميره! برخلاف هميشه جلوي هيچ مغازه اي نمی ايستاد.
عباس چادر مامانش رو محكم چسبيده بود كه تو بازار به اين شلوغي گم نشه
بعد از اينكه مامان فهميد عباس دیشب جاشو خيس كرده باهاش حرف نميزد اصلا بهش نگاه هم نمى كرد تا اينكه رسيدن به بساط آقا ولي. عباس عاشق اينجا بود. چرخش قارقارك تو دستهاي آقا ولي، عباسو مست كرده بود و باعث شد ترمزو بكشه و گير بده و راه نياد. مامان برگشت و با خشم تو چشمهاي عباس نگاه كرد كه براي يك لحظه هردو خشكشون زد! "واي اينكه مامان نيست!" و مامانه جيغ زد كه:"پس مملي من كو؟"
نمى دونم الآن وضع كدوم بدتر بود
گاهي وقتها آدم با يه مشقتي راه رو به آخر مى رسونه و تازه آخر قصه مى فهمه از اول عوضي پيچيده
ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط محمّد بن

خبری نیست

به جز این که دلِ من

پُرِ از همهمۀ مبهم تنهایی و غربت شده است

 

خبری نیست

به جز بغض غریبی

که شب و روز سراغ دل غربت‌زده را می‌گیرد

 

خبری نیست

به جز اشک

که هر لحظه گلاویز نگاهم شده است

و امیدی به رسیدن به نگاهی

 که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست

 

چشم من روزنۀ باران‌ست

دلم آهسته‌ترین راز خدا بود

که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست

 

باورم نیست

که آواره‌ام و تنهایی

مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دل‌تنگی من

 

گله‌ای نیست دگر

چینه‌دان سخنم سخت لبالب شده از لحن سکوت

 

باورم نیست

که تنها هستم

همۀ دل‌خوشی من این است

که خدا هم تنهاست

 

دیگر امّا خبری نیست

به جز تنهایی...

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط محمدصادق رسولی
خانه مرد . شب . داخلي

نماي در ورودي خانه . در سياه رنگ. خانه تاريك است. نور چراغ شهري بيرون از پنجره روي در افتاده.در صدا مي كند و با فشار باز مي شود.پيرمرد در سمت ديگر كليد را با زور از در خارج مي كند.وارد مي شود.صداي كاغذ و روزنامه هاي كف اتاق.

پيرمرد:       اه ... بوگندش ساختمونو ورداشته.

چراغ قوه را روشن مي كند.از سمت ديگر خارج مي شود.دوربين روي در

زن به همراه پسرش در حاليكه دستش را محكم گرفته آرام وارد مي شوند.هردو مبهوت مانده و خيره به چيزي كغ اتاق.پسر سرش را محكم به پهلو زن چسبانده.

صداي پيرمرد :        بچه رو واسچي آوردي !؟  (صداي خش خش كاغذ و روزنامه. صداي دستگيره در.)

                          كليد اين درو تو داري؟

زن به پيرمرد نگاه مي كند.

تيتراژ ابتداي فيلم.تيتراژ بايد بسيار كوتاه باشد.


خانه مرد . روز. داخلي

دوربين از جاي باريكي كه بعدا معلوم مي شود لاي نيمه باز در كمد است فضاي اتاق را نشان مي دهد. خانه كاملا خالي است. هيچ كس آنجا زندگي نمي كند. دوربين  مدام  تكان مي خورد و اطراف را نشان مي دهد.تنها قسمت اندكي از خانه از آن باريكي پيداست. پسر از يك طرف وارد مي شود.آرام حركت مي كند.دنبال چيزي مي گردد كه غافلگيرش كند. پشتش به ماست. جلو مي رود.وارد اتاق ديگري مي شود.او را نمي بينيم.چند لحظه بعد بر ميگردد.دوربين سريع حركت ميكند. تاريكي. دوباره و اين بار آرامتر حركت مي كند و دوباره از باريكه اتاق را ميبينيم. پسر سرگردان به اطراف نگاه مي كند.

پسر:       مامان ... بيا ....كجايي؟ ...مامان   اينجا كه نيستي؟ نه؟ ... بيا ديگه . باشه قبول اين دفعه تو بردي.

نما از در نيمه باز كمد.چهره زن خيلي مشخص نيست. لبخند مي زند.

زن:     پيشت ...

نما از پسر (از داخل كمد) كه به سمتي مي چرخد

صداي زن :     پيشت ....

پسر همچنان نمي داند صدا از كدام سمت است. زن يك با ر ديگر صدا ميزند. پسر حالا به كمد نگاه مي كند.هنوز مطمين نيست.صداي آرام خنده زن.پسر نزديك تر مي شود.انگار حالا چهره زن را ميبيند. خنده از شگفتي مي كند.نزديك تر ميشود.

نما از در كمد. دو طرف در باز مي شود.زن در آن سمت در كمد نشسته.

زن:      سوك سوك! ....    (هر دو مي خندند.)

پسر:     چجوري از بالا اومدي اينجا؟

زن :       به راحتي .....

 پسر:     اه .... مسخره نكن .... چجوري اومدي اين جا .....

زن (اينبار جدي تر)    اين يه رازه ...      اين دفه رو من بردم ها ..... (زن بر مي خيزد و با پسر مي روند. دوربين رو كمد.)

پسر :         نخير . قبول نيست...بايد بگي چجوري رفتي اونتو....


خانه زن . شب . داخلي/ خارجي

نما از پنجره . در آن سمت باران تندي مي بارد. زن به سمت پنچره مي آيد.پرده را كنار مي زند و نگاه مي كند.(از نگاه زن) قطرات باران با سرعت زياد در زير نور چراغ شهري. در كنار خيابان خلوت پيرمردي پلاستيك روي سرش كشيده و به سختي گاري اش را هل ميدهد. از سمت مقابل ماشيني رد مي شود. (صداي رعد)در حياط همسايه روبرو چراغ حياط خاموش مي شود. مرد همسايه دوان از زير بارون به  داخل خانه مي رود. چراغ خنه را هم خاموش ميكند. از ابتداي كوچه مردي دوان به سمت انتهاي كوچه كه خانه هم آنسمت است مي آيد.نزديك مي شود مي ايستد.به كاغذ در دستش نگاه مي كند.به سمت خانه همسايه روبرو مي رود.چند بار زنگ ميزند.جوابي نمي آيد.به كاغذ نگاه مي كند.سريع به سمت خانه آنها مي آيد.(صداي زنگ پشت سر هم)

در باز مي شود.مرد بيرون خيس شده.

مرد:        سلام من رحمتي هستم. پزشكم.بنگاه سر كوچه بودم. آدرس شما رو دادن. گفتن خودشون تلفن ميزنن.    يه لحظه ...(كاغذ را از جيبش بيرون مي آورد. از رو مي خواند.) پلاك ٢٤ ديگه.درسته ؟

پير مرد در آن سمت در.با ترديد نگاه مي كند.نگاهش به كاغذ مي برد.

نما از كاغذ.كاملا خيس شده و چيزي قابل خواندن نيست.

نما از پير مرد كه به كاغذ نگاه مي كند.

صداي مرد :      گفتن خودشون تماس مي گيرن . به شما نگفتن ؟

پيرمرد دو به ره نگاهش مي كند.

پير مرد:       تلفت قطعه.

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط مسعود غزنچایی
مردي از دور

مردي از دير ...

ديرگاه عدم

بامن ، همراهم

گام هايش با من يكنواخت

زير لب، جمله اي مي گويد دايم با خود

شايد با من ...

نمي دانم. اهل آنجاست انگار

آنجا ؛ ابديت

او، تكيه داده بر درختي خشك

با من ... از دور ...

گام هايش با گام هايم ، يكي

 زير لب ، جمله اي ...

شادي وردي مي خواند با خود

لحظه اي ، چرخش : بر مي گردم

ديگر او نيست

پيش رويم ، هيچ نيست ، تنها خاك است

در راه ، بر خاك

مانده بر جا گام هاي مردي ، تكيه داده بر درختي خشك

به گمانم  رد پاهاي من است.

باز ، خسته ، نا اميد بر مي گردم

رو برويم : شب.

تاريك . . .

هيچ ستاره در آسمان نيست .

و صدايي ست در سكوتِ تاريك :

مردي ، زير لب وردي مي خواند با خود.


                                                                                         ١٠ مرداد

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط مسعود غزنچایی
وقتي پرستار را ديدم فورا خودم را به خواب زدم.اتاق ساكت بود.صبح پدر هم اتاقي ام آمد و او را برد.آن موقع كلاه كپي سفيدي سرم بود.موهايم را از ته تراشيده بودند.پدرش به من گفت: فردا با هم مي آيم ملاقاتيت.. آرام پلك هاي چشمم را از هم جدا كردم.پرستار بالاي سرم ايستاده بود.وقتي چشم مرا ديد خنديد و با همان صداي لرزانش گفت : مي آي بريم با هم سيب بخوريم؟

پرستار جوان و زيبايي بود. موهاي بلند و سياهش هميشه از كنار مقنعه سفيد رنگي كه به او داده بودند معلوم بود. آن لحظه مي خواستم يكدفعه از روي تخت جست بزنم و او را بغل كنم.دستانش را سمت من دراز كرد زير بغلم را  گرفت.مرا بلند كرد و لب تخت نشاند.خم شد و دمپايي هاي سفيد كنار پايه ي تخت را برداشت.آن ها را پايم كرد. دمپايي ها از روز اول براي پاهايم بزرگ بود. گفتم : من سيب نمي خورم.

آهسته مرا از تخت پايين آورد. دستم را گرفت و گفت:همه پسراس خوشگل سيب دوست دارن.

با هم از اتاق بيرون رفتيم.سمت راست يك تخت چرخدار قرار داشت. دو مرد جوان مرا روي آن خواباندند و ملحفه اي آبي روي تنم كشيدند. وتخت را هل دلدند.مردي كه جلو تخت را مي كشيد دري شيشه اي را باز كرد.روي آن چيزي نوشته شده بود.نمي توانستم آن را بخوانم.چند روز پيش مادرم گفت: هر وقت رفتي مدرسه سواد ياد مي گيري.

تخت را در اتاق بزرگي رها كردند و هردو رفتند.زن پيري آمد بالاي سرم.چند لحظه نگاهم كرد.سپس خنديد.وقتي خنديد‏ دماغش خيلي بزرگ شد.كمي ترسيدم.دستش را به طرف صورتم آورد.چيزي شبيه شيشه در دستش بود.آن را روي صورتم فشار داد. چشمانم را بستم.

بوي تند الكلي كه در ظرفي سربسته در يكي از قفسه ها قرار داشت در اتاق پر شده بود.وقتي چشم هايم را باز كردم دكتر پير را ديدم كه با دستش ماسك سبزرنگ روي صورتش را برداشت.لب هايش خشك و پوست پوست شده بود.رنگ لب بالايي و پاييني اش با هم فرق مي كرد.رنگ لب بالايي او مثل رنگ شلوار مهماني ام بود. شبيه رنگي كه مادر هميشه به لب هايش مي زد. زبانش را بيرون آورد و نوك آن را به گوشه لبش زد.خيره به من نگاه مي كرد.اصلا نفس نمي كشيد.سرش را چرخاند و از كنارم عبور كرد و از اتاق بيرون رفت.سپس پرستار جوان بالاي سرم ايستاد.ماسك صورتش را پوشانده بود.فقط چند تار مو به پيشاني خيسش چسبيده بود.چشم هايش از پشت عينك ؛درشت و رنگشان آبي بود.

صداي فرياد هاي مادرم را مي شنيدم كه مرا صدا ميزد.پرستار دستانش را به سرم نزديك كرد و انگشتش را در گوشم فرو برد.چشمانم را بستم.

همچنان صداي فرياد هاي مادرم را مي شنيدم.

اكنون سه روز مي شود كه اينجا هستم. مو هايم بلند و  لخت شده اند.رنگشان هم قهوه اي تيره است. همان طور كه هميشه دوست داشتم.

                                                                                                 ١٨ مرداد

پيشنهائ مي كنم اين داستان را در حاليكه به آهنگ (Le Moulin) گوش مي دهيد بخوانيد

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط مسعود غزنچایی
به جهادگران کربلا رفته - سعید خدامی و محمد تقی پوریان - خیر مقدم عرض می کنیم و امیداوریم که هر چه زودتر آثارشان را در وبلاگ مشاهده کنیم.

ارسال در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط مهدی آذرپندار

سلام. بخشی از کتاب « پیامبر و رازهای دل » نوشته‌ی جبران خلیل جبران را میگذارم. امیدوارم که بپسندید.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط مهدی آذرپندار
تقدیم به خدا. خدایی که بعضی وقتها فراموش می کنیم که خدای همه ست.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط مهدی آذرپندار

سلام!

عید شما مبارک.

به رسم این که بازنویسی کار باب شود؛ بازنویسی کار قبلی را با نظرهای مفید مهدی آذرپندار، در این مطلب درج کرده‌ام. باز نظر بدهید.

 ***

در من شاعری‌ست که گاهی

بهشت را با سرنوشت

و انسان را با نسیان

هم‌قافیه می‌کند

 

در من شاعری‌ تنهاست که گاهی

-بی که از من اجازه‌ای بگیرد-

عاشق می‌شود

اشک‌های مرا وام می‌گیرد

و در چشم‌های من می‌گرید

 

در من شاعری‌ست که حتی

لبخند ساده‌ای را

با شعر اشتباهی می‌گیرد

و در شعرهایش

تمام کودکی‌‌اش را آه می‌کشد

 

ولی من سال‌هاست خودم را گم کرده‌ام

و مجبورم

به واژه‌های بی‌دریغ این شاعر

-همین شاعری که مرا با خودش اشتباه گرفته-

 گوش کنم

و یاد بگیرم

من اشتباهی نیستم

زندگی اشتباه بزرگ من است

 

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط محمدصادق رسولی
از تمام بچه ها خواهش میکنم اگر راهکاری برای برون رفت از این بحران(رخوت گروه) دارند ارائه کنند من که هرچه به بچه هایی که تا حالا مطلب نداده اند پیامک میدهم و زنگ می زنم هیچ جوابی دریافت نمیکنم که این یا به خاطر این است که من را به .....هم نمیگیرند ویا به خاطر این است که کلا گروه را به......هم نمیگیرند خلاصه اینکه اگر پیشنهادی دارید بدهید.با پیشنهاد جلسه حضوری گذاشتن موافق هستید؟

 

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط امیر ابیلی
این مطلب گرچه مقداری قدیمی است و شاید همان یک ذره جذابیت روزهای اول راهم نداشته باشد ولی باز خواندنش خالی از لطف نیست.بخوانید و نظر دهید.

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط امیر ابیلی

در من شاعری‌ست که گاهی

بهشت را با سرنوشت هم‌قافیه می‌کند

و انسان را با نسیان هم‌قیافه می‌بیند

 

در من شاعری‌ تنهاست که گاهی

-بی که از من اجازه‌ای بگیرد-

عاشق می‌شود

اشک‌های مرا وام می‌گیرد

و در چشم‌های من می‌گرید

 

در من شاعری‌ست که حتی

لبخند ساده‌ای را

با شعر اشتباهی می‌گیرد

و در شعرهایش

تمام کودکی‌‌اش را آه می‌کشد

 

ولی من سال‌هاست خودم را گم کرده‌ام

و مجبورم

به واژه‌های بی‌دریغ این شاعر گوش کنم

و یاد بگیرم

من اشتباهی نیستم

زندگی اشتباه بزرگ من است

 

چهارشنبه 8 مرداد 1388

ارسال در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط محمدصادق رسولی

بسم الله الرحمن الرحیم

 قصتک عباس در مترو ۲


 ای خدا باز هم مترو و باز هم کتک خوردن!؟

 بعد از آن واقعه قبلی در مترو عباس زنش را طلاق داد تا دوباره بخاطر بد رفتاری با او اعدامش نکنند. حتی هنوز هم جای طناب روی گردنش اذیتش می کند و می خارد و تا صبح نمی گذارد که بخوابد.

 این بار که مترو سوار شد خدا هم یک حالی به او داد و یک صندلی خالی به چنگ آورد که اتفاقا در کنارش یک زوج بسیار جوان نشسته بودند و یک ریز حرفهای عاشقانه  می زدند. یواش می گفتند اما عباس انقدر گوشهایش را تیز کرده بود که نویز ناشی از سایش چرخها به ریل داشت باعث سردردش میشد ولی صدای آن زوج قابل detect میشد که می ارزید.

 آن دو آنقدر حرفهای عاشقانه زدند که عباس به شدت دلتنگ زنش شد و آنها نیز در این هاگیرواگیر تا آخرین ایستگاه هم با عباس آمدند و  آتشفشان درون سینه اش را چیزتر کردند.

 مترو که به ایستگاه آخر رسید کبوترها به سمت لانه شان بال زدند و عباس را با افکارش و نظافتچیان مترو و افکارشان تنها گذاشتند. قطار در تونل تاریک مترو شانت کرد و چرخ در راه بازگشت گذاشت.عباس می خواست هرچه سریعتر به منزل برسد و با تلفن از زنش عذر بخواهد و رجوع کنند.

 بعد از یک عمر در قطار نشستن به ایستگاه نزدیک منزلشان رسید و با سرعت داخل شده و تلفن زد. از خانه بابای زنش صدای قرآن می آمد. آری زنش مرده بود. عباس که حسابی حالش گرفته شده بود به سمت محل کارش برگشت. در راه آن دو کبوتر را دید که ماشین بهشان زده بود و هر دو را کشته بود و راننده هم بعد از آنها به یک درخت زده بود و خودش و درخت مرده بودند. وارد مترو که شد جنازه نظافتچیان را دید که در تونل خفه شده بودند زیرا در شانت بعدی راننده قطار در تونل سکته کرده و مرده بود و آنها هم بعد از چند ساعت سابیدن مداوم قطار مرده بودند.

 عباس که تازه متوجه شد عمر چقدر کوتاه است باز هم برای بازگشت در قطار ماند تا برگردد و به زنش زنگ بزند و عذر بخواهد. اما قبلش با من هماهنگ کرد که این بار زنش زنده باشد. البته اینکه زنش بپذیرد یا نه دیگر به من ربطی ندارد و بستگی به زبان عباس دارد.

 دعا یشان/یمان کنید

 

ارسال در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط محمّد بن

بنام خدا

اگر عباس نبود


آن روز هم از همان روزهای گرم تابستان بود و عباس که تازه از زمین برگشته بود، زیر درخت وسط حیاط دراز کشیده بود تا در سایه درخت کمی خشک شود از بس که عرق کرده بود. زنش اصلا اجازه نمی داد که عباس با این همه عرق وارد اتاق شود. این بود که بیچاره مجبور بود هر روز که بر می گردد روی تخت زیر درخت لم بدهد تا زنش برایش میوه و شربت بیاورد. ولی خوب راضی بود به این برنامه هر روزه.

آن روز را می گفتم که عباس نشسته بود زیر درخت، یک جوجویی که تازه داشت پر در می آورد از روی درخت افتاد در شربت عباس و غرق شد. عباس خیلی دلش شکست و تصمیم گرفت هرگز زیر درخت شربت نخورد.

از سویی تابستان بود و زنش هم که شربت را می آورد. به همین دلیل تصمیمش را عوض کرد و تصمیم گرفت نگذارد مامان و بابای هیچ جوجویی بر روی درخت لانه کنند. اینگونه بود که اگر عباس نبود نه آن جوجو می مرد و نه الآن مامان و بابای داغدیده اش بی خانمان می شدند.

برای دو کس مردن آسوده است

همان خوردن تشت فالوده است

یکی آنکه درویش و وارسته زیست

دگر آنکه همواره بیهوده است

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط محمّد بن

بنام خدا

قصتک عباس در مترو


-مرتیکه چرا هل میدی؟

تا عباس این را گفت، طرف جواب داد: «خودتی! باباته!ً مرتیکه­ی ...» که از درج باقی جملاتشون معذوریم. اما ادامه داد:«مگه کوری؟ عقبیها دارن هل میدن! از کدوم دهات اومدی که تا حالا سوار مترو نشدی؟» و یک سیلی محکمی به گوش عباس نواخت! عباس شوکه شده بود و با دریافت اولین سیلی متوجه شد که اوضاع جدیست...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط محمّد بن
قالب وبلاگ