با آن امیدی که برای تاج و تختم بود
تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود
پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز
موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود
سهشنبه 10 شهریور 1388
نمیدانم چرا تا پاسی از شب چشمهایت را
به رؤیاهای خود غمناک میدیدم
نمیدانم
که این رؤیاست، کابوسست، نفرین نگاه توست
یا پسلرزههای لرزههای چشمهای تو
بر این دل
این دل ویران ز آوار نگاه توست
منم، آری
همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو
صدای رود را همچون صدای آشنای تو
و حتی مهرْبانیهای دریا را شبیه چشمهای مهربان تو
سراب مبهم و دور بیابان را
چو امّید رسیدن تا تو میبیند
برای من
تمام واژهها، لبخندها
حتی در و دیوار
تصویر نگاه توست*
به هنگام سرود ربّنای خود
نگاه ساده امّا مبهم محراب
مرا یاد تو میانداخت
و در هر سجدهام صد آیه از لبخند را تسبیح میگفتم
بیا با مهربانیهای سرشارت
به جای غم
سرود شادی و لبخند را بر من نوید آور
نه تنها در شب و رؤیا
که در هر لحظه از بیداری و خوابم
بیا با مهربانیهایت ای مهتاب! –ای آیینۀ خورشید-
رها گردان مرا از غم
من امشب با امید دیدن روی تو حتی لحظهای خوابم نخواهد برد
یکشنبه 8 شهریور 1388
*************************
"از خیال تو به هر سو که نظر میکردم / پیش چشمم در و دیوار مصوّر میشد" (سعدی شیرازی). متن کامل غزل را بخوانید.
شاعرم و غرق غزلخوانیام
راوی صد غصۀ پنهانیام
اشک مرا حین سرودن ببین
خیسترین واژۀ بارانیام
بوسۀ من بر سر هر واژه هست
عشق تو شد علّت حیرانیام
بر لب تو بوسۀ من جاری است
در همه هنگام که میخوانیام
میشود این بار که با خندهات
با نگهت باز بلرزانیام
خانۀ دل از غمت آوار شد
شاعر آواره ز ویرانیام
مِهر تو ای ماه دلم را ربود
در قفس چشم تو زندانیام
میکُشم این بار دل خویش را
درد جنون میکِشم و جانیام
یاد تو از روز ازل با من است
باز بخوان صفحۀ پیشانیام
شور غزلهای دلم سهم تو
سهم من از توست پریشانیام
شهریور 1388
ادامه مطلب...
واقعاً ناراحتکننده است وقوع اتفاق حذف دوستان. البته ناگفته نماند افراد باقیمانده هم باید این خطر را حس کنند. خدا به خیر کند انشاءالله. اگر خواستید بخوانید و نظر بدهید:
بسم الله الرحمن الرحیم
قصتک عباس در بازار
همينطور دنبال مامانش می دويد. معلوم نبود چرا مامان امروز انقدر تند ميره! برخلاف هميشه جلوي هيچ مغازه اي نمی ايستاد.
عباس چادر مامانش رو محكم چسبيده بود كه تو بازار به اين شلوغي گم نشه
بعد از اينكه مامان فهميد عباس دیشب جاشو خيس كرده باهاش حرف نميزد اصلا بهش نگاه هم نمى كرد تا اينكه رسيدن به بساط آقا ولي. عباس عاشق اينجا بود. چرخش قارقارك تو دستهاي آقا ولي، عباسو مست كرده بود و باعث شد ترمزو بكشه و گير بده و راه نياد. مامان برگشت و با خشم تو چشمهاي عباس نگاه كرد كه براي يك لحظه هردو خشكشون زد! "واي اينكه مامان نيست!" و مامانه جيغ زد كه:"پس مملي من كو؟"
نمى دونم الآن وضع كدوم بدتر بود
گاهي وقتها آدم با يه مشقتي راه رو به آخر مى رسونه و تازه آخر قصه مى فهمه از اول عوضي پيچيده
خبری نیست
به جز این که دلِ من
پُرِ از همهمۀ مبهم تنهایی و غربت شده است
خبری نیست
به جز بغض غریبی
که شب و روز سراغ دل غربتزده را میگیرد
خبری نیست
به جز اشک
که هر لحظه گلاویز نگاهم شده است
و امیدی به رسیدن به نگاهی
که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست
چشم من روزنۀ بارانست
دلم آهستهترین راز خدا بود
که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست
باورم نیست
که آوارهام و تنهایی
مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دلتنگی من
گلهای نیست دگر
چینهدان سخنم سخت لبالب شده از لحن سکوت
باورم نیست
که تنها هستم
همۀ دلخوشی من این است
که خدا هم تنهاست
دیگر امّا خبری نیست
به جز تنهایی...
نماي در ورودي خانه . در سياه رنگ. خانه تاريك است. نور چراغ شهري بيرون از پنجره روي در افتاده.در صدا مي كند و با فشار باز مي شود.پيرمرد در سمت ديگر كليد را با زور از در خارج مي كند.وارد مي شود.صداي كاغذ و روزنامه هاي كف اتاق.
پيرمرد: اه ... بوگندش ساختمونو ورداشته.
چراغ قوه را روشن مي كند.از سمت ديگر خارج مي شود.دوربين روي در
زن به همراه پسرش در حاليكه دستش را محكم گرفته آرام وارد مي شوند.هردو مبهوت مانده و خيره به چيزي كغ اتاق.پسر سرش را محكم به پهلو زن چسبانده.
صداي پيرمرد : بچه رو واسچي آوردي !؟ (صداي خش خش كاغذ و روزنامه. صداي دستگيره در.)
كليد اين درو تو داري؟
زن به پيرمرد نگاه مي كند.
تيتراژ ابتداي فيلم.تيتراژ بايد بسيار كوتاه باشد.
خانه مرد . روز. داخلي
دوربين از جاي باريكي كه بعدا معلوم مي شود لاي نيمه باز در كمد است فضاي اتاق را نشان مي دهد. خانه كاملا خالي است. هيچ كس آنجا زندگي نمي كند. دوربين مدام تكان مي خورد و اطراف را نشان مي دهد.تنها قسمت اندكي از خانه از آن باريكي پيداست. پسر از يك طرف وارد مي شود.آرام حركت مي كند.دنبال چيزي مي گردد كه غافلگيرش كند. پشتش به ماست. جلو مي رود.وارد اتاق ديگري مي شود.او را نمي بينيم.چند لحظه بعد بر ميگردد.دوربين سريع حركت ميكند. تاريكي. دوباره و اين بار آرامتر حركت مي كند و دوباره از باريكه اتاق را ميبينيم. پسر سرگردان به اطراف نگاه مي كند.
پسر: مامان ... بيا ....كجايي؟ ...مامان اينجا كه نيستي؟ نه؟ ... بيا ديگه . باشه قبول اين دفعه تو بردي.
نما از در نيمه باز كمد.چهره زن خيلي مشخص نيست. لبخند مي زند.
زن: پيشت ...
نما از پسر (از داخل كمد) كه به سمتي مي چرخد
صداي زن : پيشت ....
پسر همچنان نمي داند صدا از كدام سمت است. زن يك با ر ديگر صدا ميزند. پسر حالا به كمد نگاه مي كند.هنوز مطمين نيست.صداي آرام خنده زن.پسر نزديك تر مي شود.انگار حالا چهره زن را ميبيند. خنده از شگفتي مي كند.نزديك تر ميشود.
نما از در كمد. دو طرف در باز مي شود.زن در آن سمت در كمد نشسته.
زن: سوك سوك! .... (هر دو مي خندند.)
پسر: چجوري از بالا اومدي اينجا؟
زن : به راحتي .....
پسر: اه .... مسخره نكن .... چجوري اومدي اين جا .....
زن (اينبار جدي تر) اين يه رازه ... اين دفه رو من بردم ها ..... (زن بر مي خيزد و با پسر مي روند. دوربين رو كمد.)
پسر : نخير . قبول نيست...بايد بگي چجوري رفتي اونتو....
خانه زن . شب . داخلي/ خارجي
نما از پنجره . در آن سمت باران تندي مي بارد. زن به سمت پنچره مي آيد.پرده را كنار مي زند و نگاه مي كند.(از نگاه زن) قطرات باران با سرعت زياد در زير نور چراغ شهري. در كنار خيابان خلوت پيرمردي پلاستيك روي سرش كشيده و به سختي گاري اش را هل ميدهد. از سمت مقابل ماشيني رد مي شود. (صداي رعد)در حياط همسايه روبرو چراغ حياط خاموش مي شود. مرد همسايه دوان از زير بارون به داخل خانه مي رود. چراغ خنه را هم خاموش ميكند. از ابتداي كوچه مردي دوان به سمت انتهاي كوچه كه خانه هم آنسمت است مي آيد.نزديك مي شود مي ايستد.به كاغذ در دستش نگاه مي كند.به سمت خانه همسايه روبرو مي رود.چند بار زنگ ميزند.جوابي نمي آيد.به كاغذ نگاه مي كند.سريع به سمت خانه آنها مي آيد.(صداي زنگ پشت سر هم)
در باز مي شود.مرد بيرون خيس شده.
مرد: سلام من رحمتي هستم. پزشكم.بنگاه سر كوچه بودم. آدرس شما رو دادن. گفتن خودشون تلفن ميزنن. يه لحظه ...(كاغذ را از جيبش بيرون مي آورد. از رو مي خواند.) پلاك ٢٤ ديگه.درسته ؟
پير مرد در آن سمت در.با ترديد نگاه مي كند.نگاهش به كاغذ مي برد.
نما از كاغذ.كاملا خيس شده و چيزي قابل خواندن نيست.
نما از پير مرد كه به كاغذ نگاه مي كند.
صداي مرد : گفتن خودشون تماس مي گيرن . به شما نگفتن ؟
پيرمرد دو به ره نگاهش مي كند.
پير مرد: تلفت قطعه.
مردي از دير ...
ديرگاه عدم
بامن ، همراهم
گام هايش با من يكنواخت
زير لب، جمله اي مي گويد دايم با خود
شايد با من ...
نمي دانم. اهل آنجاست انگار
آنجا ؛ ابديت
او، تكيه داده بر درختي خشك
با من ... از دور ...
گام هايش با گام هايم ، يكي
زير لب ، جمله اي ...
شادي وردي مي خواند با خود
لحظه اي ، چرخش : بر مي گردم
ديگر او نيست
پيش رويم ، هيچ نيست ، تنها خاك است
در راه ، بر خاك
مانده بر جا گام هاي مردي ، تكيه داده بر درختي خشك
به گمانم رد پاهاي من است.
باز ، خسته ، نا اميد بر مي گردم
رو برويم : شب.
تاريك . . .
هيچ ستاره در آسمان نيست .
و صدايي ست در سكوتِ تاريك :
مردي ، زير لب وردي مي خواند با خود.
١٠ مرداد
پرستار جوان و زيبايي بود. موهاي بلند و سياهش هميشه از كنار مقنعه سفيد رنگي كه به او داده بودند معلوم بود. آن لحظه مي خواستم يكدفعه از روي تخت جست بزنم و او را بغل كنم.دستانش را سمت من دراز كرد زير بغلم را گرفت.مرا بلند كرد و لب تخت نشاند.خم شد و دمپايي هاي سفيد كنار پايه ي تخت را برداشت.آن ها را پايم كرد. دمپايي ها از روز اول براي پاهايم بزرگ بود. گفتم : من سيب نمي خورم.
آهسته مرا از تخت پايين آورد. دستم را گرفت و گفت:همه پسراس خوشگل سيب دوست دارن.
با هم از اتاق بيرون رفتيم.سمت راست يك تخت چرخدار قرار داشت. دو مرد جوان مرا روي آن خواباندند و ملحفه اي آبي روي تنم كشيدند. وتخت را هل دلدند.مردي كه جلو تخت را مي كشيد دري شيشه اي را باز كرد.روي آن چيزي نوشته شده بود.نمي توانستم آن را بخوانم.چند روز پيش مادرم گفت: هر وقت رفتي مدرسه سواد ياد مي گيري.
تخت را در اتاق بزرگي رها كردند و هردو رفتند.زن پيري آمد بالاي سرم.چند لحظه نگاهم كرد.سپس خنديد.وقتي خنديد دماغش خيلي بزرگ شد.كمي ترسيدم.دستش را به طرف صورتم آورد.چيزي شبيه شيشه در دستش بود.آن را روي صورتم فشار داد. چشمانم را بستم.
بوي تند الكلي كه در ظرفي سربسته در يكي از قفسه ها قرار داشت در اتاق پر شده بود.وقتي چشم هايم را باز كردم دكتر پير را ديدم كه با دستش ماسك سبزرنگ روي صورتش را برداشت.لب هايش خشك و پوست پوست شده بود.رنگ لب بالايي و پاييني اش با هم فرق مي كرد.رنگ لب بالايي او مثل رنگ شلوار مهماني ام بود. شبيه رنگي كه مادر هميشه به لب هايش مي زد. زبانش را بيرون آورد و نوك آن را به گوشه لبش زد.خيره به من نگاه مي كرد.اصلا نفس نمي كشيد.سرش را چرخاند و از كنارم عبور كرد و از اتاق بيرون رفت.سپس پرستار جوان بالاي سرم ايستاد.ماسك صورتش را پوشانده بود.فقط چند تار مو به پيشاني خيسش چسبيده بود.چشم هايش از پشت عينك ؛درشت و رنگشان آبي بود.
صداي فرياد هاي مادرم را مي شنيدم كه مرا صدا ميزد.پرستار دستانش را به سرم نزديك كرد و انگشتش را در گوشم فرو برد.چشمانم را بستم.
همچنان صداي فرياد هاي مادرم را مي شنيدم.
اكنون سه روز مي شود كه اينجا هستم. مو هايم بلند و لخت شده اند.رنگشان هم قهوه اي تيره است. همان طور كه هميشه دوست داشتم.
١٨ مرداد
پيشنهائ مي كنم اين داستان را در حاليكه به آهنگ (Le Moulin) گوش مي دهيد بخوانيد
سلام. بخشی از کتاب « پیامبر و رازهای دل » نوشتهی جبران خلیل جبران را میگذارم. امیدوارم که بپسندید.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
سلام!
عید شما مبارک.
به رسم این که بازنویسی کار باب شود؛ بازنویسی کار قبلی را با نظرهای مفید مهدی آذرپندار، در این مطلب درج کردهام. باز نظر بدهید.
***
در من شاعریست که گاهی
بهشت را با سرنوشت
و انسان را با نسیان
همقافیه میکند
در من شاعری تنهاست که گاهی
-بی که از من اجازهای بگیرد-
عاشق میشود
اشکهای مرا وام میگیرد
و در چشمهای من میگرید
در من شاعریست که حتی
لبخند سادهای را
با شعر اشتباهی میگیرد
و در شعرهایش
تمام کودکیاش را آه میکشد
ولی من سالهاست خودم را گم کردهام
و مجبورم
به واژههای بیدریغ این شاعر
-همین شاعری که مرا با خودش اشتباه گرفته-
گوش کنم
و یاد بگیرم
من اشتباهی نیستم
زندگی اشتباه بزرگ من است
ادامه مطلب...
در من شاعریست که گاهی
بهشت را با سرنوشت همقافیه میکند
و انسان را با نسیان همقیافه میبیند
در من شاعری تنهاست که گاهی
-بی که از من اجازهای بگیرد-
عاشق میشود
اشکهای مرا وام میگیرد
و در چشمهای من میگرید
در من شاعریست که حتی
لبخند سادهای را
با شعر اشتباهی میگیرد
و در شعرهایش
تمام کودکیاش را آه میکشد
ولی من سالهاست خودم را گم کردهام
و مجبورم
به واژههای بیدریغ این شاعر گوش کنم
و یاد بگیرم
من اشتباهی نیستم
زندگی اشتباه بزرگ من است
چهارشنبه 8 مرداد 1388
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خدا
اگر عباس نبود
آن روز هم از همان روزهای گرم تابستان بود و عباس که تازه از زمین برگشته بود، زیر درخت وسط حیاط دراز کشیده بود تا در سایه درخت کمی خشک شود از بس که عرق کرده بود. زنش اصلا اجازه نمی داد که عباس با این همه عرق وارد اتاق شود. این بود که بیچاره مجبور بود هر روز که بر می گردد روی تخت زیر درخت لم بدهد تا زنش برایش میوه و شربت بیاورد. ولی خوب راضی بود به این برنامه هر روزه.
آن روز را می گفتم که عباس نشسته بود زیر درخت، یک جوجویی که تازه داشت پر در می آورد از روی درخت افتاد در شربت عباس و غرق شد. عباس خیلی دلش شکست و تصمیم گرفت هرگز زیر درخت شربت نخورد.
از سویی تابستان بود و زنش هم که شربت را می آورد. به همین دلیل تصمیمش را عوض کرد و تصمیم گرفت نگذارد مامان و بابای هیچ جوجویی بر روی درخت لانه کنند. اینگونه بود که اگر عباس نبود نه آن جوجو می مرد و نه الآن مامان و بابای داغدیده اش بی خانمان می شدند.
برای دو کس مردن آسوده است
همان خوردن تشت فالوده است
یکی آنکه درویش و وارسته زیست
دگر آنکه همواره بیهوده است
بنام خدا
قصتک عباس در مترو
-مرتیکه چرا هل میدی؟
تا عباس این را گفت، طرف جواب داد: «خودتی! باباته!ً مرتیکهی ...» که از درج باقی جملاتشون معذوریم. اما ادامه داد:«مگه کوری؟ عقبیها دارن هل میدن! از کدوم دهات اومدی که تا حالا سوار مترو نشدی؟» و یک سیلی محکمی به گوش عباس نواخت! عباس شوکه شده بود و با دریافت اولین سیلی متوجه شد که اوضاع جدیست...
ادامه مطلب...
